کوی یار
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
زمستانا بمان مگذر بهاران را نمیخواهم زمستان پای محکم کن بهاران را نمیخواهم بهاران فصل بارش وقت آغاز است نه بارانش نه آغازش بهاران را نمیخواهم زمستان فصل رخوت مژده مرگ است زمستان پای محکم کن که من محبوب خود من مرگ را میخواهم ای خسته تر از فریاد ای سایه ی ویرانی ای مشکل جانفرسا از من تو چه میخواهی ؟ من باد بپیمایم از باده نمیدانم رنجم بده مستم کن من عشق نمیدانم من خاطره ای تلخم عصیان بنما بگذر پا کوب و بیفشان دست آرام زمن بگذر من لایق هیچستان تو زاده ی بارانی من خسته و دلمرده گویند تو جانانی ما را چه به کار هم ! من سایه خود کـشتم تو نور جهانتابی آه این قلم سرخم آتش زده بر کاغذ آتش به دلم افکن ای سایه ی ویرانی بگذار بسوزم من در آتش دانایی جایی که به جهل آیند هر روز به مهمانی من نغمه ی ناجورم همدرد نمی جویم خود را برهان از من ای زنـدگـیم بـگذر . من به زوال میروم من به پریشانی شب من به زیارت خزان من به ضیافت غضب روح سپرده ام به گور گوش به آهنگ چَگور نیست در این میان کسی جسم مرا کند به گور ؟!!!
| Design By : Night Skin |

