کوی یار
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
با خودم میگفتم ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام من و یک شاخه ی یاس من و یک بیت غزل من و یک عالمه شور من و صد دلهره از دیدن یار من و صد دیده مشتاق به آن در حضورش دلگرم با وجودش خرسند مست از عطر تنش شاد از شور و شرش سرخوش از رویت جان زنده از دیدن یار مست از بوی حضور من و یک عالمه شور خاطر آزارترین فاجعه ها گریه و اشک گوهرسایش بود دل من در طلب شادی او ذره خاکی ز سر راهش بود سالها بود چنین من به او عاشق و صد مرتبه این عشق فزون آتشی بود که سوزاند مرا تار وجود دیگر هر لحظه دوری ز نگار دوزخی بود که تاریخ نگاشت وصل او قصد دل و جانم گشت من بدان کوشیدم تا فلک آنچه مرا بود سزا در دل هشت آه ای فرهاد دل افگار کجا هست مجنون هردو آیید و ببینید که عشق آنچنان میکُندت با تن و روح و دل و جان که هوس گر بکنی وصل نگار تیشه و کوه و طناب مانعی نیست چنان آه ای کاتب تاریخ نگار قصه ی عشق مرا هم به نگارم بنگار دنیا به مرادم گل در بر و می در کف و معشوق به کامم من و هر روز سلامی من وهر لحظه گلی من و هر لحظه غزل من و هر ذره جانم چو شرر اما او ؟!!! او به من عاشق بود ؟!!! چه سوالی ز سر من بگذشت آه این تاب مرا نیست جوابی به جز آری شنوم بی گمان عاشق من می باشد من که او را بپرستم چو خدا او چگونه نکند یاد مرا آری آری بی گمان عاشق من می باشد . ولی افسوس و صد افسوس و فغان هرچه می اندیشم من نیابم هرگز ذره ای عشق و وفا در دل او هیچ در خاطر من نیست به جز سردی او عشق من نفکنده در جانش شرر آه ای وای بر من عمر من رفتش هدر چو بدیدم جام عشقی که به من داده تهی ست دلم از غصّه این قصه گسیخت دیگرم میل تکاپویی نبود عشق او در قلب من دیگر فسرد دگرم نیست مرا میل به او . چاره ای نیست مرا جز رفتن روزهاییست چنین ولی امروز دگر آنروزست روز پایان من است روز انجام من و عشق من است من دگر بی رخ آن حور پری وش هیچم گرچه از روی جوانم ولی در دل پیرم شب پاییزی بود برگها در پرواز من و دیدارش باز آخرین دیدار است چشمهایم پر اشک یادم آید اولین دیدار و عهد جاودان من به او گفتم که قلبم بهر رویت می تپد خنده ای کرد و بگفتا وصل ما هم می رسد ولی امروز چنین ! من و آن شاخه ی یاس من و آن بیت غزل من و آن دلهره ها را همه را سردی عشق به آتش زد و خاکستر کرد دیدمش دیگر بار خفته در دامن ماه روی او در مهتاب دل من در تب و تاب که بمانم آیا ؟ ولی من بار سفر را بستم من دگر رفتنی ام لیک ای پای بایست دیده ام وسوسه ای می بیند یعنی من ماندنی ام ؟ باورش بس مشکل مشکل و وسوسه انگیز و غریب بازهم می نگرم روی تخت شاخه ی یاس شاخه یاسی با غزل در زیر آن از برای من بُوَد اما چه دیر . من دگر بار سفر را بستم ماندنم جایز نیست ای خداحافظ عشق به تو بدرود حیات من و پرواز ز کوهها به عدم تو و آن یاس و غزل !!!
| Design By : Night Skin |
