کوی یار
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
روح آزرده من باز به شعرم واداشت دل من گفت که غم را بنشانم با آن قلمم در دستم نشئه از افیون و بر فرش نظر را بستم روح من در پرواز من پی قافیه ها میگردم واژه و حرف و کلامم بسیار شعر من در آغاز سخنم بی پایان ولی افسوس و بسی درد که شعر ندهد تسکینم من که در شعر بسی زیسته ام من که حافظ به دل آویخته ام من که ثالث بَرَدم در افلاک من که سهراب ببینم در خواب امشبی را که دلم صد پاره ست امشبی را که غمم در خانه ست امشبی را که مرا تنهایی که مرا ترس که مرا وحشت پوسیده شدن در بغل می فشرد پس چرا بال خودت را نگشایی ای شعر همچو ایام گذر کرده چرا دست من را تو نگیری پر مهر که مرا اوج دهی تا به ژرفای خیال فارغ از بود و نبود بی خیال از غم نان تا به نسیان زمان من که روزی شعرهایم از لبان قدسیان پر میکشید واژگان بیت من دلها به آتش میکشید من که شعرم زینت لعل بتان هر کلامش سکر می اندر میان من که با شعرم مسیحا پایکوب تا به افلاک خدا پر می گشود این زمان این شب در این منحوس وقت این پر پرواز من ایمان من این مقدس تر زمریم ناله ام هی هی و هی های کودک سالیم این وداع آخرین با زندگی این سلامی نشئه از سر زندگی این همان عشق نخستین در نگاه اضطراب اولین دیدار یار این صدای شیون و زاری مرگ خش خشی برپا شده از جان برگ این صدای خستگی های پدر در درون خانه اما در به در این همان درد وفراق و هجر من این حصاری دور تنهایی من این پر پرواز من این شعر من خسته تر از خاطر رنجور من تیر آخر بر کمان بگذاشته آتشی سوزان به پا افراشته آنهمه آتش که بر دلها کشید عاقبت یکجا همه بر خود جهید امشب این شعر سپید من سیاه وسعت دریایی بیتم تباه ولی اما شعر من هرگز از آن من نبود حرف و لفظ و واژه هایش او سرود هر کلامی بر لبم جان میگرفت طینت آدم به نیکی می سرشت جوششی از عشق یارم بود یار صد هزاران مرتبه زان عشق شیرین یاد باد رفت و من در خود تکیدم سوختم جان به لب آمد لبم را دوختم با خودم گفتم دگر شعری نمیخواهم سرود گر سرایم نیز چون یارم نمی خواند مرا از آن چه سود شعر من آوای اسرافیل باد گر سرایم تار و پودم نیست باد . راستی شعر مرا میخواندی ؟!!!
| Design By : Night Skin |

